|
با توجه به رواج اينترنت و گسترش معاملات اينترنتي به شيوههاي مختلف، خصوصاً به روش بيزنسBUSINESS و يا گلد كوئيست با توضيح مختصري كه از اين طرح ذيلاً مرقوم ميگردد لطفاً بيان بفرمائيد كه آيا اين روش درآمد در شرح حكيم جايز ميباشد يا اينكه اين درآمد شامل ربا ميباشد يا خير؟ لطفاً دلائل شرعي آن را در صورت ربوي بودن بيان فرمائيد. |
|
شرح: BUSINESS يا تجارتي همگاني بدون احتياج به سرمايه و فروشگاه و آسان و سريع كه براي ثبت نام آن و دريافت كارت الكترونيكي آن فقط مبلغ (70 $) هفتاد دلار پرداخت ميشود و محض با داشتن اين كارت از يك سري مزايا در استفاده از اينترنت برخوردار ميگردد. بعد از عضو شدن در BUSINESS در ابتدا شما بايد با معرض حداقل دو نفر در طرح درآمد آن وارد ميشويد با معرفي اشخاص آنها را از دو طرف راست و چپ نام نويسي كرده و در تيم خود عضو ميكنيد. به اشخاصي كه در تيم شما عضو هستند ( يعني مبلغ 70 دلار به شركت مذكور پرداختهاند كمك ميكنيد تا آنها نيز براي خودشان با معرفي حداقل دو نفر تيم خود را تشكيل دهند. مثال: مستقيم = 20 غير مستقيم = 4 نفر ـ مجموع= 6 نفر و اينكار همين طور بايد ادامه پيدا كند، به ازاي هر نه نفري كه به زير مجموعه شما اضافه شوند مبلغ 50 دلار به شما تعلق خواهد گرفت اين در صورتي هست كه مجموعه شما از دو طرف رشد كند و حداقل در يك طرف شما اعضاء نصف طوف ديگر باشد. توضيح طرح در يك جمله: زيد با پرداخت 70 دلار عضو شركت ميشود و ديگر هيچ مبلغي از جيبش پرداخت نميكند حال اگر زيد توانست اعضاء جديد پيدا كند و به تيم خود اضافه كند به ازاي هر 9 نفر جديد مبلغ 50 دلار به زيد تعلق ميگيرد و اگر زيد كمتر از 9 نفر را جمع كرد به هيچ وجه مبلغ پرداختي او عودت نميشود. بديهي است كه بجاي هر عضو جديد مبلغ 70 دلار به جيب شركت ميرود و گردونه همين طور ادامه مييابد. جوانان زيادي جذب اين طرحها شدهاند و سرمايهگذاري كردهاند در حالي كه اگر اين 9 نفر مبلغ 630 دلار خود را جمع ميكردند و كاري پر منفعت با اين سرمايه خود انجام ميدادند نفع آن براي جامعه و شخص بيشتر بود كه خداوند بيع را حلال كرده است |
ادامه مطلب
غلو ..و دروغ بستن به اهل بيت (عليهم السلام)
دروغ وبهتان بستن به اهل بيت (عليهم السلام) در ابتداي ظهورش با برخورد شديد ائمه مواجه شده و اطرافيان خويش را از ورود در اين وادي ضلالت نهي کردهاند، و خطورت آن را گوش زد ميکردند.
از ابوبصير روايت شده که ميگويد : از ابوعبدالله –عليه السلام- شنيدم که ميفرمود : (خداوند پاداش دهد کسي را که ما را محبوب مردم قرار ميدهد، نه مبغوض، به خدا سوگند اگر مردم گفتههاي نيک ما را روايت کنند موجب عزت خويش ميشوند و کسي نميتواند دروغي به آنها نسبت دهد، اما کساني از آنها هستند که از ما کلمهاي ميشنوند و ده کلمه را به آن ميافزايند).[1]
ابوعبدالله در روايتي ديگر ميفرمايد : (برخي از افراد که ادعاي پيروي از اهل بيت را دارند به حدي بر ما دروغ ميبندند که شيطان براي دروغ گفتن به آنها نياز پيدا ميکند).[2]
باز ميفرمايد : (مردم چنان اشتياق زيادي به دروغپردازي بر ما دارند، که گويي خداوند همان را بر آنها فرض کرده است و چيزي غير از آن نميخواهد، گاهي براي يکي از آنها حديثي بيان ميکنم، هنوز مرا ترک نکرده، دست به تأويل و تحريف معني آن ميزند، دليل آن هم اينست که هدف آنها از روايت احاديث، محبوبيت ما نيست، بلکه دنيا را مقصد قرار دادهاند).[3]
صداقت و راستي چندان اهميت دارد که اهل بيت (عليهم السلام) پيروان خويش را به آراسته شدن به اين رفتار نيکو توصيه کردهاند. ابوعبدالله –عليه السلام- ميفرمايد : ما اهل بيت افرادي بسيار راستگو هستيم، لذا هميشه افرادي هستند که قصد خدشهدار کردن ما را با دروغ بستن بر ما دارند. پيامبر -صلي الله عليه وسلم- هم از لحاظ لهجه و هم از لحاظ سخن، صادقترين و نيکوترين خلائق بود، لذا در مقابلش مسيلمه کذاب پيدا شد و بر وي دروغ ميبست. اميرمؤمنان –عليه السلام- نيز راستگوترين مردم و پاکترين آنها بعد از پيامبر -صلي الله عليه وسلم- بود که در راه ايشان نيز شخصي مانند عبدالله بن سبأ يافت شد و بر وي دروغ بست).[4]
از ابان پسر عثمان نيز روايت است که از ابوعبدالله -عليه السلام- شنيدم که ميفرمود : خداوند عبدالله بن سبأ را لعنت کند که نسبت خدايي به امير مؤمنان -عليه السلام- داد، در حاليکه ايشان جز بندهاي مطيع نبود، واي به حال کسي که بر ما دروغ بندد، افرادي هستند که بر ما دروغ ميبندند و در مورد ما مطالبي روايت ميکنند که ما در حق خويش آن را نگفتهايم. ما از آنها به خدا پناه ميبريم، ما از آنها به خدا پناه ميبريم).[5]
امير مؤمنان –عليه السلام- ميفرمايد : (روزي پيامبر -صلي الله عليه وسلم- مرا فراخواند و فرمود : اي علي تو از جنبهاي با عيسي پيامبر -صلي الله عليه وسلم- مشابهت داري، يهوديان خيبر با وي کينه داشتند و بالاخره به مادر وي تهمت زدند و مسيحيان نيز وي را به طور افراط دوست داشتند به طوري که چنان مقامي براي وي قايل شدند که شايسته وي نبود. امام سپس فرمود : پس اي مردم بدانيد که در مورد من دو گروه به گمراهي ميروند، گروهي که از شدت محبت در مقام من افراط ميکنند و کينهتوزي که درنهايت به من بهتان ميزند، اي مردم بدانيد که من پيامبر نيستم و به من وحي نميشود، من فقط بندهاي فرمانبردار و عامل به کتاب خدا و سنت پيامبر -صلي الله عليه وسلم- هستم و حق من بر شما فقط در چارچوب فرمانبرداري خداست، چه دوست داشته باشيد و چه بد بدانيد).[6]
غلو و زيادهروي بيماري ويرانگري است خواه در فعل باشد يا در قول، و خطر آن دوچندان خواهد بود اگر در امر دين باشد، و اگر حب بغض انسان را غلو و افراط رهبري کند يقنا اثر تخريبي عظيمي خواهد داشت.
بدين خاطر ائمه به شدت از غلو در حق آنها نهي کردهاند، امام علي -عليه السلام- ميفرمايد : (خداوندا من از غلو کنندگان بيزاري ميجويم همانند عيسي پسر مريم که از نصاري بيزاري جست، خداوندا آنان را براي هميشه خوار و ناکام ساز و هرگز آنها را موفق نگردان).[7]
امام صادق ميفرمايد : (غاليان بدترين مخلوقات خدايند، بزرگي خدا را کوچک شمارده و براي بندگان خدا حق ربوبيت و خدايي قايل هستند، قسم به خدا که آنان از يهود و نصاري و مجوس و مشرکان نيز بدتر و پستترند).[8]
و در پايان باز متذکر ميشويم که تمام روشهاي مذکور، اسبابي در جهت ناسزاگويي به اصحاب -رضي الله عنهم-، خردهگيري و عيبجوئي از آنان و ... بوده و هنوز هم ميباشد.
ده یار بهشتی
ابوبكر صديق رضي الله عنه[1]
((خداوند مرا به سوي شما مبعوث كرد شما گفتيد تو دروغ مي گويي، اما ابوبكر گفت راست مي گويد ومرا با جان ومالش ياري داد)). پيامبر صلي الله عليه وسلم[2]
ايمان زود هنگام
رهبران واشراف قريش يكي پس از ديگري وپشت سرهم در صحن كعبه جمع مي شدند. زيد بن عمرو بن نفيل در آفتاب نشسته بود وبا تعجب به بت هاي بلندي كه در اين جا و آنجا گذاشته شده بودند نگاه مي كرد. زيد به آئين بت پرستي قانع نبود وبا جديت تلاش مي كرد كه ديني را بپذيرد كه آئين يكتا پرستي باشد، قريش را مي ديد كه شتر وگوسفند و... را براي بت ها سر مي بريدند با خودش فكركرد وگفت: گوسفند را خدا آفريده واز آسمان باران مي باراند وبراي گوسفندان گياه وعلف در زمين مي روياند پس شما چگونه گوسفند را به نام غير از خدا سر مي بريد؟!
هرمزگان
|
|
|
استان هرمزگان با وسعت شصت و هشت هزار و چهارصد و هفتاد و پنج و هشت دهم کیلومتر مربع ، در جنوب ایران مابین مختصات جغرافیایی بیست و پنج درجه و بیست و سه دقیقه تا بیست و هشت درجه و پنجاه و هفت دقیقه عرض شمالی، و پنجاه و دو درجه و چهل و یک دقیقه تا پنجاه و نه درجه و پانزده دقیقه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ واقع شده است. این استان از شمال و شمال شرقی با استان کرمان ؛ از جنوب با خلیج فارس و دریای عمان از جنوب شرقی با سیستان و بلوچستان ؛ و از غرب با استانهای فارس و بوشهر همسایه است. تنگه هرمز ، یکی از حساسترین و حیاتیترین گذرگاههای آبی عصر حاضر، در قلمرو سیاسی این استان قرار دارد. این تنگه هلالی شکل صد و هشتاد و هفت کیلومتر طول دارد. عمق تنگه هرمز به دلیل شیب تند کف آن از قسمت شمال به جنوب متغیر است؛ به طوری که در نزدیکی جزیره لارک ، در حدود سی و شش متر و در ساحل جنوبی نزدیک شبه جزیره مسندام صد و هشتاد متر است. همچنین چهارده جزیره کوچک و بزرگ به نامهای ابوموسی، بنی فرور، تنب بزرگ و تنب کوچک ، سیری، شتور، فرور، کیش ، لاوان، قشم ، لارک، هرمز، هندورابی و هنگام در محدوده آبهای ساحلی این استان قرار دارند. استان هرمزگان ، طبق آخرین تقسیمات کشوری، مشتمل بر هشت شهرستان، بیست و یک بخش، شصت و نه دهستان و دو هزار و چهل و شش آبادی دارای سکنه است و شهرستانهای آن عبارتند از:بندرعباس، بندر لنگه، میناب، رودان، قشم، جاسک، حاجیآباد و ابوموسی .
جغرافیای طبیعی و اقلیم استان
بخش عمدهای از مساحت این استان را مناطق کوهستانی در برگرفته اند. کوههای این منطقه ادامه رشته کوههای زاگرس اند که به تدریج از شمال شرقی به جنوب شرقی امتداد مییابند. ادامه این رشته همراه با کاهش ارتفاع، به تپه ماهورهای آهکی، گچی و شنی منتهی شده و به زمینهای پست ساحلی خلیج فارس و دریای عمان متصل میگردد. این ناحیه پست ساحلی، در اطراف تنگه هرمز وسعت بیشتری یافته، و شرایط مساعدی برای کشاورزی و صیفیکاری به وجود آورده است. با توجه به مشخصات اقلیمی و استقرار استان هرمزگان در منطقه فوق حارهای، گرمی هوا مهمترین پدیده مشهود اقلیمی آن است. استان هرمزگان از مناطق گرم و خشک ایران است و اقلیم آن تحت تأثیر آب و هوای نیمه بیابانی و بیابانی قرار دارد. هوای نوار ساحلی در تابستانها، بسیار گرم و مرطوب است و گاهی نیز دمای آن از پنجاه و دو درجه سانتیگراد تجاوز میکند. دمای متوسط سالانه این منطقه در حدود بیست و هفت درجه سانتیگراد است. از ویژگیهای آب و هوایی استان هرمزگان ، یک فصل طولانی گرم و یک فصل کوتاه خنک است. فصل گرم همراه با هوای شرجی نه ماه به درازا میکشد. فصل تابستان از اوایل اسفندماه شروع میشود؛ هوا رفته رفته رو به گرمی میرود تا این که گرما در تیر و مرداد به اوج خود میرسد. فصل خنک آن همراه با خشکی نسبی هوا، در حدود سه ماه طول میکشد. این فصل از اوایل آذرماه شروع میشود و تحت تأثیر تودههای هوای خنک غربی قرار میگیرد. دمای هوای این استان، در سردترین شبهای سال، به ندرت به صفر درجه میرسد و در روزهای زمستانی، دمای آن معمولاً از ده درجه سانتیگراد بالای صفر پایینتر نمیآید. اصولاً آب و هوای این استان همانند آب و هوای نواحی بیابانی است و میزان بارشهای جوی آن نیز فوق العاده اندک میباشد. در این منطقه، در حدود نه ماه از سال، بارندگی مهمی صورت نمیگیرد و قسمت عمده بارندگی آن نیز در یک یا دو نوبت به وقوع میپیوندد. در همان موارد اندک هم، بارندگی آن اغلب مانند بارانهای بهاری سیل آسا است و خسارات فراوانی به بارمیآورد. میزان رطوبت نسبی در سواحل خلیج فارس عمدتاً بالا است و بین بیست تا صد در صد نوسان دارد.
صنایع دستی
صنایع دستی استان شامل قالیبافی، گلیم بافی، گبه بافی، سفالگری، حصیر بافی، گلابتون دوزی، سوزن دوزی، خوس دوزی، زری بافی، چادرشب بافی، جاجیم بافی، مبلمان سازی، خرسک بافی، سنگ تراشی، خیمه بافی، صنایع دستی دریایی و انواع بافته های داری کوچک نظیر توبره، کشکدان، نمکدان، خورجین است. صنایع دستی موجود در استان هرمزگان عمدتاً فصلی بوده و 90 درصد تولیدکنندگان را زنان تشکیل می دهند.
حصیربافی:
از حصیر بافی باید به عنوان رایج ترین و معمول ترین صنعت دستی استان هرمزگان نام برد، چرا که ماده اولیه مورد نیاز حصیر بافی برگ درخت خرما بوده که به حد وفور در اختیار صنعتگران است و تولید انواع فرآورده های حصیری که کاملاً جنبه مصرفی دارد در استان شایع است. روستاهای میناب ، یشاگرد، بندر لنگه و اطراف آن از مناطق مهم بافت حصیر است که اکثر کار آن توسط زنان و دختران منطقه صورت می گیرد. مواد اولیه مورد مصرف عبارت است از برگ درخت خرما(پیش مُغ) و ضایعات درخت خرما و گیاهی به نام "مور". حصیر بافان میناب در روستاهای بهمنی، چلو، نصیرابی، محمودی و قاسم آباد ساکن هستند.
سفالگری:
سفالگری در روستاهای حکمی، گوربند و شهوار از توابع شهرستان میناب و روستاهای لشتگان از توابع بندر عباس رواج دارد.
گلابتونه دوزی:
زردوزی که در نقاط مختلف ایران به «کم دوزی»، «گلدوزی»، «برودری دوزی» و «کمان دوزی» شهرت دارد، در اکثر نقاط ایران رواج دارد و در استان هرمزگان بویژه شهرهای بندر لنگه، بندر عباس و میناب رونق بسیار دارد.
از گلابتون دوزی برای تولیداتی نظیر دمپایی، شلوار های زنانه، سر آستین، پیش سینه، دور یقه، لبه پرده، دیوارکوب، پشتی، کوسن، سجاده، جلد قرآن و تابلو استفاده می کنند.
خوس دوزی:
این هنر به کمک نوارهای نقره ای باریک و برروی پارچه توری ریز بافت تجلی یافته و گاه ستاره هایی فلزی برروی پارچه می نشانند، و ازآن برای تزئین مقنعه، دستار(چادر زنانه) استفاده می شود. پارچه مصرفی معمولاً به رنگ های سیاه، سفید، سبز و زرشکی است که هر دو روی پارچه شکل یکسان دارند.
بادله دوزی:
بادله دوزی یا "تلی بافی" عبارت است از بهم پیوستن چند نوع زری با یکدیگر به صورتی که زری بزرگ دروسط و زری های کوچک در اطراف قرار می گیرند. بادله به شکل نوارهایی با پهنای 15 سانتیمتر تولید می شود که معمولاً برای لبه شلوارهای زنانه مورد استفاده قرار می گیرد.
سوزندوزی:
نوع دیگر از رودوزی است که فقط در بخش "وشاگرد" و توسط زنان و دختران روستایی به شیوه زنان بلوچ انجام می گیرد و دلیل آن نزدیکی منطقه به استان سیستان و بلوچستان است.
قالیبافی:
مناطق تولید قالیبافی در استان هرمزگان عبارتند از: بندرعباس, روستای درتوجان و بخش حاجی آباد. اغلب تولیدکنندگان را عشایر اسکان یافته ایلهای افشاریه ورائینی تشکیل داده که به تولید و تهیه انواع قالی و قالیچه, رویه پشتی و چنته مشغول هستند. تولیدکنندگان معمولاً پشم مورد نیاز خود را از سیرجان خریداری کرده و خود به ریسیدن و رنگرزی آن اقدام می کنند. نوع گره رایج "گره فارسی" است و نقشه هایی که در بخش حاجی آباد و روستای "درتوجان" بافته می شود نقشه های افشاریه است که به نامهای بوته شاهی، ماه و ستاره ای, سه کله, خشتی, گنبدی, شکارگاه, بچه بغل, سماوری و ... معروف هستند.
خرسک بافی:
خرسک عبارت است از بافت نوعی فرش با پرزهای بلند و درشت بافت که بافت آن با رنگ های بسیار محدود انجام می شود. در بافت سنتی آن از رنگ طبیعی پشم استفاده می شده است. پرز, تار و پود کلفت آن از پشم است و از پود رو استفاده نمی شود. در قدیم از آن به عنوان روانداز استفاده می کرده اند. امروزه از این نوع بافت برای تولید پادری و کناره در اندازه های مختلف استفاده می کنند. نقوش خرسک معمولاً هندسی بوده و بافت آن در روستای "درتوجان" رواج دارد.
شیریکی پیچ:
از دیگر تولیدات استان هرمزگان شیریکی پیچ را می توان نام برد که مرکز تولید آن روستاهای بخش حاجی آباد بوده و دلیل رونق آن همسایگی منطقه با استان کرمان است.
چادرشب بافی:
چادرشب بافی یا "کاربافی" از دیگر صنایع دستی استان هرمزگان است که در روستاهای کلیبی و سرریگان از توابع میناب و روستاهای سیروئیه, احمدیه و فارقان رواج دارد.
چنته بافی:
چنته بافی در منطقه وشاگرد به وسیله دارهای زمینی و توسط زنان انجام می شود.
نقش ها اغلب به صورت هندسی و ذهنی بافت است. اطراف چنته را به وسیله صدف های دریایی و منگوله های رنگی تزئین می کنند. از چنته بیشتر برای تزئین کپرها استفاده می شود.
صنایع دستی دریایی:
همه ساله به هنگام جزر و مد دریا, مقادیر متنابهی از انوع صدف ها, حلزون ها و بقایای آبزیان خلیج فارس در سواحل جزایر متعدد این خلیج (کیش, ابوموسی, لارک, قشم, هرمز و ...) می ریزد که توسط اهالی بومی جمع آوری شده و توسط افراد باذوق از آنها تابلو, مجسمه ها و اشیاء گوناگونی تولید می شود. مواد اولیه مصرفی شامل پوسته حلزون ها, صدف ها, استخوان ماهی, گوش ماهی و مرجان است و برای اتصال قطعات انتخاب شده از چسب بی رنگ استفاده می کنند.
بناهای یادبود تاریخی :
1-عمارت فکری ، بندر لنگه
2-قلعه هزاره ، میناب
3-شهر خاربز ، قشم
4-قلعه لشتان ،بندر لنگه
5-معبد میترا ، قشم
6-قلعه پرتغالیها ، قشم
بناهای یادبود مذهبی:
1-مسجد جامع قشم ، قشم
2-مسجد ملک ابن عباس ، بندر لنگه
جاذبه های طبیعی :
1-آب گرم گنو ، بندر عباس
2-جزیره کیش ، کیش
3-مناطق حیات وحش حفاظت شده ،هرمزگان
4-جزیره قشم ، قشم
فرهنگ و هنر:
1-موزه مردم شناسی
2-مراسم زار ، هرمزگان
3-صنایع دستی
كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 196
نويسنده: رسولى محلاتى
داستان معراج رسول خدا(ص)در يك شب از مكه معظمه به مسجد الاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشتبه مكه در قرآن كريم در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده، يكى در سوره«اسراء»و ديگرى در سوره مباركه«نجم»، و تاويلاتى كه از برخى چون حسن بصرى، عايشه و معاويه نقل شده مخالف ظاهر آيات كريمه قرآنى و صريح روايات متواترهاى است كه در كتب تفسير و حديث و تاريخ شيعه و اهل سنت نقل شده است و هيچ گونه اعتبارى براى ما ندارد (1) ، و ايرادهاى عقلى ديگرى را هم كه برخى كردهاند در پايان داستان پاسخ خواهيم داد، ان شاء الله. اما در كيفيت معراج و اينكه چند بار بوده و آن نقطهاى كه رسول خدا(ص)از آنجا به سوى مسجد الاقصى حركت كرد و بدانجا بازگشت آيا خانه ام هانى بوده يا مسجد الحرام و ساير جزئيات آن اختلافى در روايات ديده مىشود كه ما به خواستخداوند در ضمن نقل داستان به پارهاى از آن اختلافات اشاره خواهيم كرد و آنچه مشهور است آنكه اين سير شبانه با اين خصوصيات در سالهاى آخر توقف آن حضرت در شهر مكه اتفاق افتاد، اما آيا قبل از فوت ابيطالب بوده و يا بعد از آن و يا در چه شبى از شبهاى سال بوده، باز هم نقل متواترى نيست و در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشتهاند.
و معروف آن است كه رسول خدا(ص)در آن شب در خانه ام هانى دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتى كه آن حضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصى و آسمانها رفت و بازگشت از يك شب بيشتر طول نكشيد به طورى كه صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشى است كه امام صادق(ع)فرمود: رسول خدا(ص)نماز عشاء و نماز صبح را در مكه خواند، يعنى اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص)و ائمهمعصومين روايتشده كه فرمودند:
جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبى را كه نامش«براق» (2) بود براى او آورد و رسول خدا(ص)بر آن سوار شده و به سوى بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يكى در مدينه و هجرتگاهى كه سالهاى بعد رسولخدا(ص)بدانجا هجرت فرمود، يكى هم مسجد كوفه، ديگر در طور سينا و بيت اللحم - زادگاه حضرت عيسى(ع) - و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.
و بر طبق رواياتى كه صدوق(ره)و ديگران نقل كردهاند از جمله جاهايى را كه آن حضرت در هنگام سير بر بالاى زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود كه به صورت بقعهاى مىدرخشيد و جون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است كه بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد مىآيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.
و نيز در روايات آمده كه در آن شب دنيا به صورت زنى زيبا و آرايش كرده خود را بر آن حضرت عرضه كرد ولى رسول خدا(ص)بدو توجهى نكرده از وى در گذشت.
سپس به آسمان دنيا صعود كرد و در آنجا آدم ابو البشر را ديد، آن گاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روى خندان بر آن حضرت سلام كرده و تهنيت و تبريك گفتند، و بر طبق روايتى كه على بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع) روايت كرده رسول خدا(ص)فرمود: فرشتهاى را در آنجا ديدم كه بزرگتر از او نديده بودم و(بر خلاف ديگران)چهرهاى درهم و خشمناك داشت و مانند ديگران تبريك گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت: اين مالك، خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهكاران افزوده مىشود بر او سلام كردم و پس از اينكه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهيبى از آن برخاست كه فضا را فرا گرفت و من گمان كردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وى خواستم آن را به حال خود برگرداند. (3)
و بر طبق همين روايت در آن جا ملك الموت را نيز مشاهده كرد كه لوحى از نور در دست او بود و پس از گفتگويى كه با آن حضرت داشت عرض كرد: همگى دنيا در دست من همچون درهم(و سكهاى)است كه در دست مردى باشد و آن را پشت و رو كند، و هيچ خانهاى نيست جز آنكه من در هر روز پنجبار بدان سركشى مىكنم و چون بر مردهاى گريه مىكنند بدانها مىگويم: گريه نكنيد كه من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها مىآيم تا آنكه يكى از شما باقى نماند، در اينجا بود كه رسول خدا(ص)فرمود: براستى كه مرگ بالاترين مصيبت و سختترين حادثه است و جبرئيل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سختتر از آن است.
و سپس فرمود:
و از آنجا به گروهى گذشتم كه پيش روى آنها ظرفهايى از گوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مىخوردند و پاك را مىگذاردند، از جبرئيل پرسيدم: اينها كياناند؟گفت: افرادى از امت تو هستند كه مال حرام مىخورند و مال حلال را وامىگذارند، و مردمى را ديدم كه لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشتهاى پهلوشان را چيده و در دهانشان مىگذاردند، پرسيدم: اينها كياناند؟گفت: اينها كسانى هستند كه از مردمان عيبجويى مىكنند، مردمان ديگرى را ديدم كه سرشان را به سنگ مىكوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد: اينان كسانى هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمىخواندند و مىخفتند. مردمى را ديدم كه آتش در دهانشان مىريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مىآمد و چون وضع آنها پرسيدم، گفت: اينان كسانى هستندكه اموال يتيمان را به ستم مىخورند، گروهى را ديدم كه شكمهاى بزرگى داشتند و نمىتوانستند از جا برخيزند گفتم: اى جبرئيل اينها كياناند؟گفت: كسانى هستند كه ربا مىخورند، زنانى را ديدم كه بر پستان آويزانند، پرسيدم: اينها چه زنانى هستند؟
گفت: زنان زناكارى هستند كه فرزندان ديگران را به شوهران خود منسوب مىدارند و سپس به فرشتگانى برخوردم كه تمام اجزاى بدنشان تسبيح خدا مىكرد. (4)
و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اينان كياناند؟گفت: هر دو پسر خاله يكديگر يحيى و عيسى(ع)هستند، بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادى راكه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم.
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبايى را ديدم كه زيبايى او نسبتبه ديگران همچون ماه شب چهارده نسبتبه ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت: اين برادرت يوسف است، بر او سلام كردم و پاسخ داده و تهنيت و تبريك گفت و فرشتگان بسيارى را نيز در آنجا ديدم.
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردى را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت: او ادريس است كه خدا وى را به اينجا آورده، بر او سلام كردم پاسخ داد و براى من آمرزش خواست و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى پيشين مشاهده كردم و همگى براى من و امت من مژده خير دادند.
سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردى را به سن كهولت ديدم كه دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست؟جبرئيل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام كرده و پاسخ داد و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى ديگر مشاهده كردم.
آن گاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردى گندمگون و بلند قامت را ديدم كه مىگفت: بنى اسرائيل پندارند من گرامىترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولى اين مرد از من نزد خدا گرامىتر است و چون از جبرئيل پرسيدم: كيست؟گفت: برادرت موسى بن عمران است، بر او سلام كردم جواب داد و همانند آسمانهاى ديگر فرشتگان بسيارى را در حال خشوع ديدم.
سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشتهاى برخورد نكردم جز آنكه گفت: اى محمد حجامت كن و به امتخود نيز سفارش حجامت را بكن و در آنجا مردى را كه موى سر و صورتش سياه و سفيد بود و روى تختى نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت، او پدرت ابراهيم است، بر او سلام كرده جواب داد و تهنيت و تبريك گفت، و مانند فرشتگانى را كه در آسمانهاى پيشين ديده بودم در آنجا ديدم، و سپس درياهايى از نور كه از درخشندگى چشم را خيره مىكرد و درياهايى از ظلمت و تاريكى و درياهايى از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت: اين قسمتى ازمخلوقات خداست.
و در حديثى است كه فرمود: چون به حجابهاى نور رسيدم جبرئيل از حركت ايستاد و به من گفت: برو!
در حديث ديگرى فرمود: از آنجا به«سدرة المنتهى»رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو!گفتم: اى جبرئيل در چنين جايى مرا تنها مىگذارى و از من مفارقت مىكنى؟گفت: اى محمد اينجا آخرين نقطهاى است كه صعود به آن را خداى عز و جل براى من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم مىسوزد، (5) آن گاه با من وداع كرده و من پيش رفتم تا آن گاه كه در درياى نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمتبه نور وارد مىكرد تا جايى كه خداى تعالى مىخواست مرا متوقف كند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانى گفت.
و در اينكه آن سخنانى كه خدا به آن حضرت وحى كرده چه بوده است در روايات به طور مختلف نقل شده و قرآن كريم به طور اجمال و سربسته مىگويد:
«فاوحى الى عبده ما اوحى»
[پس وحى كرد به بندهاش آنچه را وحى كرد]
و از اين رو برخى گفتهاند: مصلحت نيست در اين باره بحثشود زيرا اگر مصلحتبود خداى تعالى خود مىفرمود، و بعضى هم گفتهاند: اگر روايت و دليل معتبرى از معصوم وارد شد و آن را نقل كرد، مانعى در اظهار و نقل آن نيست.
و در تفسير على بن ابراهيم آمده كه آن وحى مربوط به مسئله جانشينى و خلافت على بن ابيطالب(ع)و ذكر برخى از فضايل آن حضرت بوده، و در حديث ديگر است كه آن وحى سه چيز بود: 1. وجوب نماز 2. خواتيم سوره بقره 3. آمرزش گناهان ازجانب خداى تعالى غير از شرك. در حديث كتاب بصائر است كه خداوند نامهاى بهشتيان و دوزخيان را به او وحى فرمود.
و به هر صورت رسول خدا(ص)فرمود: پس از اتمام مناجات با خداى تعالى بازگشتيم و از همان درياهاى نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهى»به جبرئيل رسيدم و به همراه او بازگشتيم.
روايات ديگرى در اين باره
درباره چيزهايى كه رسول خدا(ص)آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلكه روى زمين مشاهده كرد روايات زياد ديگرى نيز به طور پراكنده وارد شده كه ما در زير قسمتى از آنها را انتخاب كرده و براى شما نقل مىكنيم:
در احاديث زيادى كه از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است كه رسول خدا(ص)صورت على بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده كرد و يا فرشتهاى را به صورت آن حضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار على(ع)را داشتند خداى تعالى اين فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان كه ما فرشتگان مشتاق ديدار على بن ابيطالب مىشويم به ديدن اين فرشته مىآييم.
و در حديث نيز آمده كه صورت ائمه معصومين پس از على(ع)را تا حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در سمت راست عرش مشاهده كرد و چون پرسيد بدان حضرت گفته شد كه اينان حجتهاى الهى پس از تو در روى زمين هستند و آخرين ايشان كسى است كه از دشمنان خدا انتقام گيرد.
و نيز روايتشده كه رسول خدا(ص)فرمود: در آن شب خداوند مرا مامور كرد كه على بن ابيطالب را پس از خود به جانشينى و خلافت منصوب دارم و فاطمه را به همسرى او درآورم.
و در چند حديث نيز آمده كه خداى تعالى و پيمبرانى را كه ديدم از من سؤال مىكردند وصى خود على را چه كردى؟پاسخ مىدادم: او را در ميان امتخود بهجاى نهادم و آنها مىگفتند: خوب كسى را جانشين خويش در ميان امت قرار دادى.
و در حديثى كه صدوق(ره)در امالى نقل كرده چون رسول خدا(ص)به آسمان رفت پيرمردى را ديد كه در زير درختى نشسته و بچههايى اطراف او را گرفتهاند، از جبرئيل پرسيد: اين مرد كيست؟گفت: پدرت ابراهيم است، پرسيد: اين كودكان كه اطراف او هستند كيستند؟گفت: اينها فرزندان مردمان با ايمانى هستند كه از دنيا رفتهاند و اكنون ابراهيم به آنها غذا مىدهد، سپس از آنجا گذشت و پيرمرد ديگرى را ديد كه روى تختى نشسته و چون نظر به جانب راستخود مىكند خوشحال و خندان مىشود و هرگاه به سمت چپ خود مىنگرد گريان مىگردد، به جبرئيل فرمود: اين پيرمرد كيست؟پاسخ داد: اين پدرت آدم است كه هرگاه مىبيند كسى داخل بهشت مىشود خوشحال و خندان مىگردد و چون كسى را مشاهده مىكند كه به دوزخ مىرود گريان و اندوهناك مىشود. . .
تا آنجا كه مىگويد:
. . . در آن شب خداى تعالى پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب كرد و چون باز مىگشت عبورش به حضرت موسى افتاد پرسيد: خداى تعالى چقدر نماز بر امت تو واجب كرد؟رسول خدا(ص)فرمود: پنجاه نماز، موسى گفت: بازگرد و از خدا بخواه تخفيف دهد! رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت، ولى دوباره موسى گفت: بازگرد و تخفيف بگير، زيرا امت تو(از اين نظر)ضعيفترين امتها هستند و از اين رو بازگرد و تخفيف ديگرى بگير چون من در ميان بنى اسرائيل بودهام و آنها طاقت اين مقدار را نداشتند، و به همين ترتيب چند بار رسول خدا(ص)بازگشت و تخفيف گرفت تا آنكه خداى تعالى نمازها را روى پنج نماز مقرر فرمود: و چون باز موسى گفت: بازگرد، رسول خدا(ص)فرمود: ديگر از خدا شرم مىكنم كه به نزدش بازگردم (6) و چون به ابراهيم خليل الرحمان برخورد از پشتسر صدا زد: اى محمد امتخود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو: بهشت آبش گوارا و خاكش پاك و پاكيزه ودشتهاى بسيارى خالى از درخت دارد و با ذكر جمله«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الا بالله»درختى در آن دشتها غرس مىگردد، امتخود را دستور ده تا درخت در آن زمينها زياد غرس كنند. (7)
شيخ طوسى(ره)در امالى از امام صادق(ع)از رسول خدا(ص)روايت كرده كه فرمود: در شب معراج چون داخل بهشتشدم قصرى از ياقوت سرخ ديدم كه از شدت درخشندگى و نورى كه داشت درون آن از بيرون ديده مىشد و دو قبه از در و زبرجد داشت از جبرئيل پرسيدم: اين قصر از كيست؟گفت: از آن كسى كه سخن پاك و پاكيزه گويد، و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد)و اطعام طعام كند، و در شب هنگامى كه مردم در خوابند تهجد - و نماز شب - انجام دهد، على(ع)گويد: من به آن حضرت عرض كردم: آيا در ميان امتشما كسى هست كه طاقت اين كار را داشته باشد؟فرمود: هيچ مىدانى سخن پاك گفتن چيست؟عرض كردم: خدا و پيغمبر داناترند فرمود: كسى كه بگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»هيچ مىدانى ادامه روزه چگونه است؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ماه صبر - يعنى ماه رمضان - را روزه گيرد و هيچ روز آن را افطار نكند و هيچ دانى اطعام طعام چيست؟گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: كسى كه براى عيال و نانخواران - خود (از راه مشروع)خوراكى تهيه كند كه آبروى ايشان را از مردم حفظ كند، و هيچ مىدانى تهجد در شب كه مردم خوابند چيست؟عرض كردم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: كسى كه نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند (8) - در آن وقتى كه يهود و نصارى و مشركين مىخوابند - . و در حديثى كه مجلسى(ره)در بحار الانوار از كتاب مختصر حسن بن سليمان به سندش از سلمان فارسى روايت كرده رسول خدا(ص)در داستان معراج فرمود: چون به آسمان اول رفتيم قصرى از نقره سفيد ديدم كه دو فرشته بر در آن دربانى مىكردند، به جبرئيل گفتم: بپرس اين قصر از كيست؟و چون پرسيد آن دو فرشته پاسخ دادند: از جوانى از بنى هاشم، و چون به آسمان دوم رفتيم قصرى بهتر از قصر قبلى از طلاى سرخ ديدم كه به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئيل گفتم و پرسيد آن دو فرشته نيز در پاسخ گفتند: از جوانى از بنى هاشم است. و در آسمان سوم قصرى از ياقوت سرخ به همان گونه ديدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسيديم گفتند: مال جوانى است از بنى هاشم و در آسمان چهارم قصرى به همان گونه از در سفيد بود و چون جبرئيل پرسيد؟ باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند: از جوانى از بنى هاشم است.
و چون به آسمان پنجم رفتيم چنان قصرى از در زردرنگ بود و چون جبرئيل به دستور من صاحب آن را پرسيد گفتند: مال جوانى از بنى هاشم است و در آسمان ششم قصرى از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصرى بود و چون جبرئيل پرسيد باز همان پاسخ را دادند.
و چون بازگشتيم آن قصرها را در هر آسمانى به حال خود ديديم به جبرئيل گفتم بپرس: اين جوان بنى هاشمى كيست؟و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند: او على بن ابيطالب(ع)است.
حاجت جبرئيل
اين حديث را كه متضمن فضيلتى از خديجه - بانوى بزرگوار اسلام - مىباشد بشنوند:
عياشى در تفسير خود از ابو سعيد خدرى روايت كرده كه رسول خدا(ص)فرمود:
در آن شبى كه جبرئيل مرا به معراج برد چون بازگشتيم بدو گفتم: اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟گفت: حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خداى تعالى و از طرف من سلام برسانى و رسول خدا(ص)چون خديجه را ديدار كرد سلام خداوند وجبرئيل را به خديجه رسانيد و او در جواب گفت:
«ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و على جبرئيل السلام».
خبر دادن رسول خدا(ص)از كاروان قريش
ابن هشام در سيره در ذيل حديث معراج از ام هانى روايت كرده كه گويد: رسول خدا(ص)آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت، ما هم با او به خواب رفتيم، نزديكيهاى صبح بود كه ما را بيدار كرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزارديم آن گاه رو به من كرده فرمود: اى ام هانى من امشب چنانكه ديديد نماز عشاء را با شما در اين سرزمين خواندم سپس به بيت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانكه مشاهده مىكنيد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم.
اين سخن را فرموده برخاست كه برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طورى كه جامهاش پس رفت و بدو گفتم: اى رسول خدا اين سخن را كه براى ما گفتى براى ديگران مگو كه تو را تكذيب كرده و مىآزارند، فرمود: به خدا!براى آنها نيز خواهم گفت!
ام هانى گويد: من به كنيزك خود كه از اهل حبشه بود گفتم: به دنبال رسول خدا(ص) برو و ببين كارش با مردم به كجا مىانجامد و گفتگوى آنها را براى من بازگوى.
كنيزك رفت و بازگشته گفت: چون رسول خدا(ص)داستان خود را براى مردم تعريف كرد با تعجب پرسيدند: نشانه صدق گفتار تو چيست و ما از كجا بدانيم تو راست مىگويى؟ فرمود: نشانهاش فلان كاروان است كه من هنگام رفتن به شام در فلانجا ديدم و شترانشان از صداى حركتبراق رم كرده يكى از آنها فرار كرد و من جاى آن را به ايشان نشان دادم و هنگام بازگشت نيز در منزل ضجنان(25 ميلى مكه) به فلان كاروان برخوردم كه همگى خواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آن را با سرپوشى پوشانده بودند و كاروان مزبور هم اكنون از دره تنعيم وارد مكه خواهند شد، و نشانهاش آن است كه پيشاپيش آنها شترى خاكسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است كه يك لنگه آن سياه مىباشد. و چون مردم اين سخنان را شنيدند به سوى دره تنعيم رفته و كاروان را با همان نشانيها كه فرموده بود مشاهده كردند كه از دره تنعيم وارد شد و چون آن كاروان ديگر به مكه آمد و داستان رم كردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جويا شدند همه را تصديق كردند.
محدثين شيعه رضوان الله عليهم نيز به همين مضمون - با مختصر اختلافى - رواياتى نقل كردهاند و در پايان برخى از آنها چنين است كه چون صدق گفتار آن حضرت معلوم شد و راهى براى تكذيب و استهزا باقى نماند آخرين حرفشان اين بود كه گفتند: اين هم سحرى ديگر از محمد!
ابو طالب و معراج
يعقوبى در تاريخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل كرده و دنبال آن مىنويسد در آن شب ناگهان ابو طالب متوجه شد كه رسول خدا(ص)گم شده است، ترسيد مبادا قريش او را غافلگير كرده و به قتلش رسانيده باشند از اين رو هفتاد نفر از فرزندان عبد المطلب را جمع كرد و به هر كدام شمشيرى داد و گفت: هر يك از شما پهلوى مردى از قريش جلوس كنيد تا اگر مرا ديديد با محمد آمدم كارى انجام ندهيد و گرنه هر يك از شما مردى را كه پهلوى اوستبه قتل برساند و منتظر من نباشيد و چون رسول خدا(ص)را در خانه ام هانى ديدند نزد ابو طالب آورده و او نيز آن حضرت را به نزد قريش آورد و چون از جريان مطلع شدند موضوع براى آنها بسيار بزرگ جلوهگر كرد و دانستند كه ابو طالب بسختى از او دفاع مىكند و از اين رو هم عهد شدند كه آن حضرت را بيازارند.
نگارنده گويد: پيش از اين ذكر شد كه ميان اهل حديث و تاريخ در وقت معراج و اينكه چه سالى اتفاق افتاد اختلاف است و اين نقل روى آن است كه معراج در زمان حيات ابو طالب اتفاق افتاده باشد چنانكه بيشتر مورخين همين عقيده را دارند.
البته تذكر اين مطلب نيز لازم است كه روى هم رفته از روايات چنين استفاده مىشود كه معراج رسول خدا(ص)به آسمانها بيش از يك بار اتفاق افتاده و بعيد نيست پارهاى از اختلافات نيز كه در تاريخ وقوع معراج و كيفيت آن در روايات ديده مىشود از همين جا سرچشمه گرفته و هر كدام به يكى از آنها مربوط باشد. و اكنون در پايان ذكر اين معجزه بد نيستبه طور فشرده درباره وقوع آن بحث كوتاهى داشته باشيم.
بحثى كوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات ديگر
ما در خلال بحثهاى گذشته در چند جا گفتهايم كه اگر مطلبى از نظر قرآن و حديث ثابتشد ما به حكم اسلام آن را مىپذيريم و وقتخود و خواننده محترم را به اشكال تراشيها و توجيه و تاويلها نمىگيريم.
مسئله معراج جسمانى رسول خدا(ص)و همچنين مسئله شق القمر - كه هر دو در سالهاى آخر بعثت - و فاصله ميان شروع محاصره بنى هاشم در شعب ابى طالب و وفات جناب ابو طالب اتفاق افتاده از مطالبى است كه از نظر قرآن، حديث و سخنان بزرگان از علم و حديثبه اثبات رسيده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته كه بحثبيشتر درباره اثبات آن و ذكر دلايل، نقلى و اجماع در كلمات بزرگان ما را از شيوه نگارش تاريخ خارج مىسازد و خواننده محترم مىتواند به كتابهاى كلامى، تاريخى و حديثى كه در اين باره نوشته و بحث كردهاند مراجعه نمايد. (9)
زيرا ما وقتى مسئله نبوت را پذيرفتيم و به«غيب»ايمان آورده و معجزه را قبول كرديم ديگر جايى براى بحث و رد و ايراد و تاويل و توجيه باقى نمىماند، مگر با كدام تجزيه و تحليل مادى مسئله شكافتن سنگ سختبا ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجيه است (10) ، و با كدام حساب ظاهرى حاضر كردنتختبلقيس در يك چشم بر هم زدن از صنعا به بيت المقدس قابل درك و قبول است (11) ، و با كدام وسيلهاى - جز معجزه - مىتوان عصاى چوبى را به اژدهايى بزرگ«ثعبان مبين»تبديل نمود (12) ، و يا با زدن همان عصاى چوبين به دريا مىتوان آن را شكافت، و دوازده شكاف در آن پديدار كرد، (13) و لشكرى عظيم را از آن دريا عبور داد.
اينها و امثال اينها معجزاتى است كه در قرآن كريم آمده و روايات صحيحه اثبات آنها را تضمين كرده كه از آن جمله است معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمىتوان با تئوريها و فرضيههايى همچون«محال بودن خرق و التيام در افلاك»و هيئتبطلميوسى (14) كه سالها و قرنها به عنوان يك قانون مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسيده و به صورتمضحكهاى درآمده استبه تاويل و توجيه اين آيات و روايات دست زد، چنانكه برخى در گذشته و يا امروز متاسفانه اين كار را كردهاند.
اساس اين توجيهات و تاويلات آن است كه ظاهرا اينان معناى صحيح«نبوت»و«وحى»و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستى را ندانسته و يا همه را خواستهاند با فكر مادى و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل كنند، و قدرت لايزال و بى انتهاى آفريدگار جهان را از ياد بردهاند و در نتيجه به چنين تاويلاتى دست زدهاند و گرنه به گفته«ويليم جونز» (15) :
«آن قدرت بزرگى كه اين عالم را آفريد از اينكه چيزى از آن كم كند يا چيزى بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!»و به گفته آن دانشمند ديگر اسلامى«دكتر محمد سعيد بوطى» (16) اطراف وجود ما و بلكه خود وجودمان را همه گونه معجزهاى فرا گرفته ولى به خاطر انس و الفتى كه ما با آنها پيدا كردهايم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مىدانيم در صورتى كه در حقيقت هر كدام معجزه و يا معجزاتى شگفت انگيز است.
مگر اين ستارگان بى شمار، و حركت اين افلاك، و قانون جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر، و حركت ماه و خورشيد، و اين نظم دقيق و حساب شده، و خلقت اين همه موجودات ريز و درشتبلكه خلقتخود انسان - كه آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته ناميده - و گردش خون در بدن، مسئله روح، و مسئله مرگ و حيات، و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگرى كه در وجود انسان و خلقتحيوانات و موجودات ديگر به كار رفته و موجود است معجزه نيست!
با اندكى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه را معجزه مىداند ولى از آنجا كه مانوس و مالوف بوده براى ما صورت عادى پيدا كرده و از حالت اعجازى آنها غافل شدهايم.
بارى همان گونه كه گفتيم: در مسئله معراج و شق القمر هر چه را براى ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مىپذيريم، و اما پارهاى از روايات غير صحيح و بهاصطلاح«شاذ»ى را كه در كتابها ديده مىشود، مانند آنكه در مسئله شق القمر نقل شده كه ماه به دو نيم شد و به گريبان رسول خدا رفت و سپس نيمى از آستين راست و نيمى از آستين چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به يكديگر چسبيد.
نمىپذيريم و بلكه اين گونه نقلها را مجعول مىدانيم.
و يا پارهاى از خصوصيات و رواياتى كه در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص) در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبرى آن را تاييد نكرده ما نمىپذيريم و اصرارى هم به قبول آن نداريم.
در پايان، تذكر اين نكته هم لازم است كه با اينكه قدرت خداى تعالى محدود به حدى نيست ولى معجزه بر محال عقلى تعلق نمىگيرد، و آنچه مورد تعلق معجزه قرار مىگيرد امورى است كه به طور عادى محال به نظر مىرسد، مثلا تبديل چوبى بى جان به صورت حيوانى جاندار عقلا محال نيست، و يكى از نواميس خلقت و قوانين منظم اين جهان هستى است و هر روز ميلياردها جسم بى جان و جماد است كه به صورت نبات و حيوان در مىآيد، و به تعبير ملاى رومى از جمادى ميرد و«نامى»شود، و از«نما»ميرد به حيوان سر زند، و از عالمى به عالم ديگر رختبر مىكشد، و يا اگر انسانى بخواهد از جايى به جاى دور ديگرى منتقل گردد، و يا جسمى را بخواهند از شهرى به شهرى جابهجا كنند به طور عادى ساعتها و يا روزها و ماهها وقت لازم دارد، كه معجزه اين فاصله و وقت را با قدرت الهى مىگيرد چنانكه با پيشرفت وسايل و صنعت و به كمك عقل و فكر بشر توانستهاند مقدارى از اين كار را با ابزار علمى انجام دهند، و در علم كشاورزى آن قدر پيشرفت كردهاند كه بر طبق برخى از خبرها توانستهاند تخم گوجه فرنگى را در زمين بكارند و با كودهاى مخصوص و مدرنيزه كردن كار، پس از 18 روز گوجه فرنگى تازه از بوته آن بچينند، و يا امروزه مىشنويم سفينههايى ساختهاند كه دور كره زمين را در فاصله يك ساعت و ده دقيقه مىپيمايد، در صورتى كه اگر صد سال پيش كسى ادعا مىكرد كه ممكن است روزى چنين كارى انجام شود مردم جهان آن را انكار كرده گوينده را به ديوانگى منسوب مىداشتند، وشايد همانند گاليله بيچاره كه كرويت زمين را كشف و اظهار كرد او را به دار مىآويختند، و يا به زندان مىافكندند. و اين نكته هم فراموش نشود كه طبق قانون عليت و اسباب، معجزه را نيز علت و سببى است غير مريى كه آن قدرت بى انتهاى حق تعالى، و امر و اذن پروردگار متعال است، چنانكه خداى تعالى در سوره مؤمن فرمايد:
«و ما كان لرسول ان ياتى بآية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضى بالحق. . . » (17)
و به گفته ملاى رومى كه اشعار او را در داستان اصحاب فيل خوانديد:
هستبر اسباب اسبابى دگر
در سبب منگر در آن افكن نظر (18)
پىنوشتها:
1. و جالب اينجاست كه برخى از نويسندگان معاصر معراج رسول خدا(ص)را به وحدت وجودى كه در كلام پارهاى از عرفا و متصوفه ديده مىشود تطبيق و تاويل كرده كه از عدم اعتقاد به معجزه و امثال اينها سرچشمه مىگيرد.
2. در توصيف«براق»در چند حديث آمده كه فرمود: از الاغ بزرگتر و از قاطر كوچكتر بود، داراى دو بال بود و هر گام كه بر مىداشت تا جايى را كه چشم مىديد مىپيمود، ابن هشام در سيره گفته: براق همان مركبى بود كه پيغمبران پيش از آن حضرت نيز بر آن سوار شده بودند. و در حديثى است كه فرمود: صورتى چون صورت آدمى و يالى مانند يال اسب داشت، و پاهايش مانند پاى شتر بود. و برخى از نويسندگان روز هم در صدد توجيه و تاويل بر آمده و«براق»را از ماده برق گرفته و گفتهاند: سرعت اين مركب همانند سرعتبرق و نور بوده است.
3. و در حديثى كه صدوق(ره)از امام باقر(ع)نقل كرده رسول خدا(ص)را از آن پس تا روزى كه از دنيا رفت كسى خندان نديد.
4. صدوق(ره)در كتاب عيون به سند خود از امير المؤمنين(ع)روايت كرده كه فرمود: من و فاطمه نزد پيغمبر(ص)رفتيم و او را ديدم كه به سختى مىگريست و چون سبب پرسيدم فرمود شبى كه به آسمانها رفتم زنانى از امتخود را در عذاب سختى ديدم و گريهام براى سختى عذاب آنهاست. زنى را به موى سرش آويزان ديدم كه مغز سرش جوش آمده بود، زنى را به زبان آويزان ديدم كه از حميم(آب جوشان)جهنم در حلق او مىريختند، زنى را به پستانهايش آويزان ديدم، زنى را ديدم كه گوشت تنش را مىخورد و آتش از زير او فروزان بود، زنى را ديدم كه پاهايش را به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ريخته بودند، زنى را كور و كر و گنگ در تابوتى از آتش مشاهده كردم كه مخ سرش از بينى او خارج مىشد و بدنش را خوره و پيسى فرا گرفته بود، زنى را به پاهايش آويزان در تنورى از آتش ديدم، زنى را ديدم كه گوشت تنش را از پايين تا بالا به مقراض آتشين مىبريدند، زنى را ديدم كه صورت و دستهايش سوخته بود و امعاء خود را مىخورد، زنى را ديدم كه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زنى را به صورت سگ ديدم كه آتش از پايين در شكمش مىريختند و از دهانش بيرون مىآمد و فرشتگان با گرزهاى آهنين به سر و بدنشان مىكوفتند.
فاطمه كه اين سخن را از پدر شنيد پرسيد: پدرجان آنها چه عمل و رفتارى داشتند كه خداوند چنين عذابى برايشان مقرر داشته بود؟فرمود: دخترم!اما آن زنى كه به موى سر آويزان شده بود زنى بود كه موى سر خود را از مردان نامحرم نمىپوشانيد، اما آنكه به زبان آويزان بود زنى بود كه با زبان شوهر خود را مىآزرد، آنكه به پستان آويزان بود زنى بود كه از شوهر خود در بستر اطاعت نمىكرد، زنى كه به پاها آويزان بود زنى بود كه بى اجازه شوهر از خانه بيرون مىرفت، اما آنكه گوشتبدنش را مىخورد آن زنى بود كه بدن خود را براى مردم آرايش مىكرد، اما زنى كه دستهايش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زنى بود كه به طهارت بدن و لباس خود اهميت نداده و براى جنابت و حيض غسل نمىكرد و نظافت نداشت و نسبتبه نماز خود بىاهميتبود، اما آنكه كور و كر و گنگ بود آن زنى بود كه از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش مىانداخت، آنكه گوشت تنش را به مقراض مىبريدند آن زنى بود كه خود را در معرض مردان قرار مىداد، آنكه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود مىخورد زنى بود كه وسايل زنا براى ديگران فراهم مىكرد. آنكه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چين دروغگو بود و آنكه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش مىريختند زنان خواننده و نوازنده بودند. . . و سپس به دنبال آن فرمود:
واى به حال زنى كه شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زنى كه شوهر از او راضى باشد.
5. سعدى در اين باره گويد:
چنان گرم در تيه قربتبراند
كه در سدرة جبريل از او باز ماند
بدو گفت: سالار بيت الحرام
كه اى حامل وحى برتر خرام
چو در دوستى مخلصم يافتى
عنانم ز صحبت چرا تافتى
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم كه نيروى بالم نماند
اگر يك سر موى برتر پرم
فروغ تجلى بسوزد پرم
6. به اين مضمون روايات ديگرى هم از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده. ولى جاى مناقشه در اين حديث در چند جا به چشم مىخورد. چنانكه سيد مرتضى(ره)در تنزيه الانبيا فرموده، و در صحت آن ترديد كرده، و الله العالم.
7. در حديث ديگرى كه على بن ابراهيم در تفسير خود نقل كرده رسول خدا(ص)فرمود: چون به معراج رفتم وارد بهشتشده و در آنجا دشتهاى سفيدى را ديدم و فرشتگانى را مشاهده كردم كه خشتهايى از طلا و نقره روى هم گذارده و ساختمان مىسازند و گاهى هم دست از كار كشيده به حالت انتظار مىايستند، از ايشان پرسيدم: چرا گاهى مشغول شده و گاهى دست مىكشيد؟گفتند: گاهى كه دست مىكشيم منتظر رسيدن مصالح هستيم، پرسيدم مصالح آن چيست؟پاسخ دادند گفتار مؤمن كه در دنيا مىگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»كه هرگاه اين جمله را مىگويد ما شروع به ساختن مىكنيم، و هرگاه خود دارى مىكند ما هم خوددارى مىكنيم.
8. منظور همين نماز عشاء است كه شبها مىخوانند، چون معمولا آن را آخر شب هنگام خفتن مىخواندهاند آن را«عشاء»آخر ناميدهاند.
9. براى توضيح بيشتر به كتابهاى بحار الانوار، ج 19، (چاپ جديد)، مجمع البيان، ج 3، ص 395، ج 5، ص 186، تفسير الميزان، ج 19، صص 64 - 60، ج 13، صص 2 به بعد، فقه السيرة، صص 154 - 146، الصحيح من السيرة، ج 2، ص 112، فروغ ابديت، ج 1، ص 305 و كتابهاى عربى و فارسى ديگرى كه در اين زمينه قلمفرسايى و بحث كردهاند مراجعه نماييد.
10. «و اوحينا الى موسى اذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاك الحجر، فانبحست منه اثنتا عشرة عينا. . . »سوره اعراف، آيه 160.
11. «قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك. . . » سوره نمل، آيه 40.
12. «فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبين. . . » سوره شعراء، آيه 32.
13. به آيات مباركه سوره بقره، آيه 50، سوره طه، آيه 77، سوره شعراء، آيه 63 و سوره دخان، آيه 24 مراجعه شود.
14. بر طبق نظريه بطلميوس يونانى كه قرنها مورد قبول دانشمندان جهان قرار گرفته بود افلاك را اجسامى بلورين مىدانستند و مجموعه آنها را نيز نه فلك مىپنداشتند كه همانند ورقههاى پياز روى هم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخى بر آنها چسبيده بود و حركتستارگان را نيز با حركت افلاك مىگرفت، يعنى هر فلكى حركتى داشت و قهرا با حركت فلك گل ميخى هم كه بر آن چسبيده بود حركت مىكرد و روى اين نظريه مىگفتند خرق و التيام - يعنى شكسته و بسته شدن - در آنها محال است، و چون شق القمر - و دو نيم شدن ماه - و همچنين داستان معراج جسمانى رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاك مىشد آن را منكر شده و يا دستبه تاويل و توجيه در آنها مىزدند، غافل از آنكه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط، قرآن كريم آن را مردود دانسته و پنبه افلاك پوسته پيازى را زده است، آنجا كه درباره خورشيد و ماه و فلك گويد: «و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم، و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم، لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون» سوره يس، آيههاى 40 - 38كه اولا حركت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبت مىدهد، و ثانيا«فلك»را مدار آنها دانسته و ثالثا حركت آنها را در اين مدار به صورت«شنا»و شناورى بيان فرموده، و فضاى آسمان بىانتها را به صورت درياى بيكرانى ترسيم فرموده كه اين ستارگان همچون ماهيان در آن شناورند. و علم و كشفيات و اختراعات جديد و سفينههاى فضايى و موشكها و آپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد، و بر يئتبطلميوسى خط بطلان كشيده و در زواياى تاريخ دفن كرد.
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.
سد بُز نام سدی است تاريخى واقع در بخش کوخرد شهرستان بستک در غرب استان هرمزگان ، يكى از آثارهاى تاريخى و از نقاط دیدنی استان هرمزگان در جنوب ایران است. این سد در جنوب شرقی کوخرد و در مشرق تنب جلالی و در شمال کوه خآب و در جنوب رودخانه مهران واقع میباشد.آب این سد به سوی نخلستانهای باغ زرد و مزاجان و بک احمد و بشکرو و جابر لوز میرسیده در زمان آبادانی سد واین مناطق را آبیاری مینمودهاست. مناطقی است کشاورزی در بادیه جنوبی کوخرد و در شمال پشتخه باغ زرد و در پایه تنب واقع میباشد. در پشتخه باغ زرد آب انبارهای (برکه)های متعددی وجود دار، و همچین چاههای آبش کم عمق و نسبتاً شیرین است. ولی در یعضی جاها آب زیر زمینی اش تلخ است.
تاریخ سد بز
شاعر راستی میگوید:
| باغ زرد است باجمال با کمال | سد تاریخش بود چندین سال | |
| جای آسایش بود در کل حال | مثـل بـلبـل در نـواخـان آمــده |
تاریخ بنیادگذاری این سد به قرن یازدهم هجری بر میگردد، دقیقاً در سال ۱۱۰۰ هجری قمری توسط حاجی جعفر گَپ ساخته شدهاست، و در حدود ۲۰۱ سال از آن بهره برداری شدهاست و نخلستانها ومناطق گستردهای از زمینهای پشت رودخانه را آبیاری میکرده است، تا اینکه در سال ۱۳۰۱ هجری قمری و در اثر هجرت مالکان سد به سوی شارقه (شارجه) وبعلت تعمیر نشدن سد و در اثر بارش باران زیاد و سیل شدید، سد شکست و منهدم شد وکاملاً ازحیز انتفاع افتاد.
آثار سد بز
آثار این سد عظیم در ۵۰۰ متری جنوب باغ زرد و در دهانه دره بست گز و از طرف مشرق تنب جلالی میل به جنوب باقی ماندهاست. با شکسته شدن سد بز مردم کوخرد تمام نخلستانها وباغ وبستانهایشان را از دست دادند. آثار این سد بزرگ حکایت از قدیمی بودند کوخرد دارد، ویکی ازآثارهای مهم و تاریخی کوخرد به شمار میآید. همچنین آثار کانالی (جدول) که آب سد بز به سوی نخلها هدایت میکرده هنوز در پشتخه باغ زرد باقی ماندهاست، همچنین آثار آب بشهایی که از سنگ و ساروج در درواه ایجاد کرده بودند که بهوسیله آن آب سد تقسیم بندی شده و به سوی نخلهان و زمینهای کشاورزی هدایت شده باقی ماندهاست.
آبخیز سد بز
آبخیز این سد عظیم از مناطق گستردهٔ تشکیل مییافته، ابتداء ازبون کوه زیر، و سرگرد نرگهای جنوب، نرگ بست گز، نرگ او شیرینو، نرگ مرخاو، نرگ دیوونی، نرگ أودون علی، نرگ گُل مُودُونُو، نرگ گری پان، وگریهای کوه جنوب تماماً ابتداء از گری امبرو، گری مَد یوسفی، گری مَد عبدالرحیمی و تمام درههای بلند وکوتاه اطراف تماماً به دره بست گز میریزد و در سد بز سرازیر میشود، ودریاچهای زیبا و با طراوت به وجود میآورد، ولُدخهِهایی که از کوههایی که در اطراف این سد بزرگ وجود دارد، بهوسیله کوهستانها و نواحی به ارتفاع ۸۴۰۰ پا احاطه شده ومنطقه وسیعی در برگرفتهاست، آب این مناطق کوهستانها تماماً به سد بز ریخته میشده و سپس به سوی نخلستانها میرفته، اما بعد از شکسته شدن سد بز این آبها به رودخانه مهران ریخته میشدهاست. در سال گذشته سد جدیدی در وسط این دره که آثار سد بز قرار دارد ساخته شدهاست که بعد از آن جلو این همه آب میگیردو آب در پشت آن ذخیره میشود.
وجه تسمیه سد بز
همانطور که قبلا اشاره کردیم بنیادگذار این سد عظیم حاجی جعفر گَپ، میباشند، حاجی جعفر یکی از بزرگترین ملاک بُز وگوسفند در آن دوران بودند، گله بزرگش سرتاسر چراگاه پشتخه باغ زرد و جابر ومزاجان تا رسیده به پشتخه ترارو در بر گرفته بود، وقتی که گله از باغ زرد حرکت میکرد تمام پا چُکهای «کوه زیر» در برمی گرفت، گلهای بسیار بزرگی بود در صبح که چوپانها گله را حرکت میدادند و وقتی که دنباله گله در باغ زرد بود، آغازهٔ گله به دشت ترارو رسیده بود و در آن چراگاه پهناور چرا میکردند، حاجی جعفر همیشه در فکر آب دره بست گز بود که به رودخانه میریخت و همانطور بی فایده آن همه آب به هدر میرفت، مخصوصاً وقتی که میرفت بالای تنب جلالی وآن دره بزرگ وآن همه آب که در دره در جریان بود نظاره میکرد بیشتر در فکر نخلها و آب آنها میافتاد، تا اینکه فکرش برآن شد که باید در دهانه آن دره بزرگ دیواری ایجاد شود که آب به سوی نخلها هدایت کند، اینجا بود که تصمیم گرفت نصف گله بز گوسفندش بفروشد و با قیمت آنها سدی بسازد وآب به سوی نخلهای باغ زرد ببرد، بعد از فروختن نصف گله بز و گوسفندها شروع به کار کردند و سد بزرگی بنیان نهادند، وبعد از اتمام سد، نامش گذاشتند «سد بز» که تا امروز این سد به همین نام (سَد بُز) معروف است واین نام به یادگار ماندهاست وآثارش باقی ماندهاست.
حمایت از گله
حاجی جعفر برای حفاظت وحمایت از گله بزرگش شش رمهبان و چهار سگ نگهبان داشت که برای حراست از گله بزرگش گماشته بودند، در هنگام چرا کردن گله این سگها جسورانه از گله نگهداری میکردند، چون در آن زمان در منطقه گرگ زیاد بود و خیلی اتفاق افتاده بود که صبح زود گرگ به گله زده بود. ودر یک چشم به هم زدن چند گوسفند را دریده بود، بنا براین حاجی جعفر این سگهای آموزش دیده را برای حراست از گوسفندان گماشته بودند. البته این سگهای هر یک نام خاصی داشتند که حاجی جعفر آنهارا صدا میزد، نام سگها از این قرار بود: زَمبُر، لاسی، چارچش، و پلنگ. در هنگام حرکت گله، سگ بزرگ گله که نامش «زَمبُر» بود در جلو گله حرکت میکرد، ولاسی طرف راست گله و چارچش طرف چپ کله، اما پلنگ در پس گله حرکت میکردند.
[ویرایش] شعر سد بز
- شعر سَد بُز از سراینده شاعر محلی:
همان سدی که گویند مال بزهاست
حقیقت بشنو از من اَکنم آغاز
شروع سد بز کرد جعفر گپ
که در تاریخ بودی الف و یک صد
همان جعفر که داشت بزهای بسیار
فروخت نصفش شروع و دست برکار
بز و میش زیادی در همان روز
فروخت و خرج سد کرد آن دلافروز
که آثارش هنوزا هست امروز
بکرد تکمیل آن سد جعفر گپ
که آب جاری کند از شرق و از غرب
به حکم کردگار حی داور
پس از تکمیل سد گشتند میسر
زمدی آباد و بشکرو هم شامل
دگر هم باغ زرد و نخلهای اجداد
که از فضل خدا گشتند سیراب
در ایام برون از آب آن سد
تمام بندها شان پر ز رحمت
که در سال هزار و سیصد و یک
ولی افسوس که سیل آن سد بشکست
پس از فوت مرحوم جعفر گپ
کسی قادر نبود تعمیر کند سد
هنوز ویران خرده تِکه تِکه
که آن سد عظیم سیلاب برده
لنجسازی بندر کنگ
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.
این کارگاه لنجسازی در شهر بندر کنگ هرمزگان که آن را میتوان شهر دریانوردان و لنج سازان نامید قرار دارد . هنوز بسیاری از استادکاران لنج ساز در این منطقه به ساخت و ساز لنجهای عظیم مشغولند . این لنجها به بسیاری از کشورهای حاشیه خلیج فارس و کشورهای آفریقایی من جمله مومباسا و زنگبار و هندوستان در دوران گذشته ونیز حالا رفت و آمد دارند .
فهرست مندرجات[مخفی شود] |
[ویرایش] مقر حاکم قلمرو سیبه
قلعه سیبه مقر حاکم قلمرو سیبه در زمان زرتشتیان (گورها) بوده که بر این منطقه حاکم بودند و بنا به گفته ریشسفیدان وبزرگسالان محل، نام قدیم منطقه سیبه بودهاست وحاکمان این محل مناطق بسیاری زیر نظر داشتهاند. وهمانطور که از گفتار کهنسالان روایت است قلعه سیبه مقر حاکم سیبه بوده، قلعه سیبه، قلعهای بسیار بزرگ بوده و دور تا دور قلعه حصار بند بوده و بواسطه یک خندق بسیار بزرگ از دژ و ساکنین قلعه حفاظت میشده، این خندق از ورود افراد بیگانه به درون دژ جلوگیری میکرده و هرکس که میخواسته وارد قلعه شود میبایست از روی پلی که رو بروی دروازه اصلی قلعه و روی خندق ایجاد شده بود عبور کند که بهوسیله نگهبانان کنترل میشد که پس از بررسی و بازجویی اجازه ورود به داخل قلعه میدادند.
[ویرایش] جایگاه دژ
اما جایگاه قلعه از طرف جنوب چاه عالی و حمام سیبه رو بهطرف قبله بوده وضلع برج شرقی قلعه در جایی که حالا درواه شمو جاری است قرار داشته در بغل حمام سیبه، بازماندههای دژ هنوز در غرب و جنوب چاه عالی بجا ماندهاست و آثارش به چشم میخورد، همچنین بقایای حمام سیبه وزیر زمینها وبرج بارو اطراف آن که هنوز به شکل واضح دیده میشود، معبد سیبه از طرف مشرق قلعه قرار داشتهاست، از طرف جنوب معبد یک درخت تنومندی بوده بنام گز سیبه، همچنین دو قلعه دیگر نیز وجود داشته، یکی در کوه شمال به نام قلعه توصیله و دیگر در جنوب قلعه سیبه بنام قلعه آماج. عموماً بطور کلی قلعه سیبه در مسافت ۱۰۰۰ متری مغرب دهستان فعلی کوخرد واقع است و در بخش کوخرد قرار دارد.
[ویرایش] منابع
- محمدیان، كوخردى ، محمد ، « شهرستان بستک و بخش کوخرد » ، ج1. چاپ اول، دبی: سال انتشار ۲۰۰5 میلادی
«کاروانسرای بستک» (کاروانسرا) سر پناهی واسترا حتگاهی در مسیر جاده بازارگانی لار ، بندر لنگه به بندر عباس بودهاست. این کاروانسرا دارای حیاط مرکزی بوده و در اطراف اصطبلها،استراحت گاهها قرار داشته بودهاست، کاروانسرا در دو ضلع شمالی وجنوبی ودر ورودی ایوان ختم میشدهاست. این بنای تاریخی سازهای سنگی با مصالح گچ و اندودهای ساروجی است که بنیان کاروانسرا را تشکیل دادهاند. این کاروانسرا در زمان دوره قاجاریه ساخته شده و با شماره ثبت ۲۲۳۳ در فهرست آثار ملی به ثبت رسیدهاست. این اثر تاریخی در شهرستان بستک و در مسیر راه بازرگانی شیراز – لار – بندرلنگه به بندر عباس واقع شدهاست. این اثر تاریخی در چند سال اخیر توسط میراث فرهنگی مرمت گردیدهاست.
حمام خانی بستک (گرمابه ) واقع در شهر بستک در بخش مرکزی شهرستان بستک در غرب استان هرمزگان ، یکی از آثارهای تاریخی و از نقاط دیدنی استان هرمزگان در جنوب ایران است.
این حمام در شهر بستک واقع شده و از آثار دوره قاجاریه میباشد.
از نکات بارز در این حمام سیستم مسیر آب در جداره دیوارهای آن است. حمام مذکور در ابتدای خیابان سپاه پاسداران بستک قرار دارد این اثر تاریخی در سال ۱۳۷۳ خورشیدی بازسازی شدهاست. ![]()
![]()
![]()
|
در بنادر ، جزاير ، شهرها ، آباديها و سواحل خليج فارس (از استان هرمزگان) آثاري به چشم مي خورد که هرکدام حکايت از فرهنگ غني و تاريخ پوياي اين نواحي دارند . بستک يکي از مناطق تاريخي جنوب ، از جمله ي همين نقاط که داراي ديرينگي ويژه اي است . اين منطقه از لحاظ جغرافيايي ، در حد فاصل بندر لنگه ي هرمزگان و لارستان فارس قرار دارد و در حقيقت دروازه فارس بسوي خليج فارس است و از قديم الايام بر سر راه قافله سالاران و کاروانيان تاجر پيشه قرار داشته و داراي موقيعتي تجاري و بازرگاني بوده است و آثار کاروانسراهاي دوران هخامنشي تا صفويه و زنديه ، در مسير راههاي بستک و بندر لنگه – بستک بندرعباس و بستک لارستان موءيد اين مدعاست . عليرغم اين که در طول تاريخ مصائب طبيعي فراواني را به خود ديده است ، اما اين موقعيت ترانزيتي باعث شده است که جهانگيريه ي ديروز فارس و بستک امروز هرمزگان را بر سر پا نگه دارد و راه شيراز ،جهرم ،لار، بستک ، جناح ، بندر لنگه از شاخصهاي مورد مطالعه و دقت و قابل تحقيق و تفحص فراوان است . در منابع موثق فرهنگي و ماخذ مستند تاريخي همچون فارسنامه نارصري لارستان کهن و بعضي از سفر نامه ها از منطقه بستک تحت عنوان جهانگيريه نام برده شده است . جهانگيريه داراي حکومت رسمي ولايتي بوده و از روزگاران پيشين تا دوره قاجار که تمام کشور به چهار ايالت و 27 ولايت تقسيم مي شده جهانگيريه يکي از ولايات تابع استا فارس بوده است .در کتاب بستک و خليج فارس چنين مي خوانيم بستک بندر نيست و تقريباٌ دور از خليج فارس است ولي چون در طي تاريخ خصوصاٌ سي سال اخير مرکز منطقه ي گاوبندي ، شيبکوه و بندر لنگه بوده ، حاکمان آن در بنادر نفوذ پيدا کرده و در سياست شرقي خليج فارس دخالت داشته اند جزء خليج فارس محسوب مي شود . بستک يکي از مراکز عمده فرهنگي جنوب است که ديرينگي فرهنگ آن کمتر از حيات اجتماعي ، سياسي و تاريخي آن نيست . در روزگاري که خيلي ها به مطالعه انس و الفتي نداشتند و يا اگر داشتند از کتاب و روزنامه خبري نبود ، روزنامه حبل المتين که بيش از يک قرن پيش در کلکته از بنادر کشور هندوستان چاپ مي شد در بستک مشترک داشت . در زماني که هنوز در بسياري از شهرها و آباديهاي جنوب از مدرسه ، درس و مشق و قيل وقال آن خبري نبود آموزشگاهي مجهز به نام مدرسه مصطفويه در هشتاد سال پيش به همت مصطفي شيخ عبدالطيف بستکي از فرهنگ دوستان و فاضلان بستک و بلکه جنوب که در ايران و هندوستان و عربستان تجارت مي کرد تاسيس گرديد . بستک هرمزگان ، بندر لنگه ي هرمزگان و جاي جاي اين استان با داشتن مفاخر علمي ، فرهنگي و ادبي توانسته است در طول تاريخ در پاسداري و غناي زبان و ادب فارسي در اين گوشه از مملکتمان نقش قابل توجهي ايفا نمايد . نگارنده با توجه به منابع و ماخذ معتبر و موثق مخصوصاٌ فارسنامه ناصري و دانشمندان و سخن سرايان فارسي به معرفي مشاهير بستک هرمزگان پرداخته است . پر واضح است با عنايت به اين که مناطق فوق الذکر قسمت عمده اي از خليج فارس را شامل مي شوند و ارتباط اهالي آن با شيخ نشين هاي جنوبي خليج فارس که عرب زبانند از قديم الايام برقرار بوده است که نقش شاعران و نويسندگان و رسالتي که بر عهده داشته اند و دارند بيش از پيش محسوس مي گرداند . در کتاب فارسنامه ناصري در بستک چنين مسطور است : ناحيه جهانگيريه بستک در ميانه جنوب و مشرق شهر لار است که درازاي آن از قريه کوشک تا قريه کمشک 38 فرسخ ، پهناي آن از جناح تا فارياب 8 فرسخ و قصبه ي اين ناحيه را بستک گويند . نزديک 21 فرسخ از شهر لار دور است با آن که اگر کوهستان سخت در ميان نبود از هفت فرسخ کمتر بود و کلانتر وضابط اين ناحيه از قديم سلسله مشايخ بستکي است و بزرگ اين سلسله لقب خاني سرافراز است مانند : احمد خان بستکي که در سال 1245 به حکومت تمامي خطه لارستان برقرار گرديد و پسرش احمدخان بستکي به جاي پدر نشسته است . در فرهنگ فارسي آمده است ، " بستک BASTAK " بخشي از شهرستان لار در استان هفتم (فارس) که مرکزش نيز به همين نام است ، محصولات عمده ي آن خرما ، شغل آهالي آن دامداري و زراعت است . جهانگيريه فارس همان بستک لارستان و بستک هرمزگان است . در تقسيمات کنوني شهرستان بستک به مرکزيت شهر بستک از شهرهاي استان هرمزگان است . |

